اولين مسافرت هوايي من و پارسا
سلام عزيزم سلام عزيز دلم سلام مونس من سلام اميد تازه من چقدر مشتاق آغوش گرفتنت هستم.
عزيزم اگه بخاطر مسافرت رفتن کمي خسته و اذيت شدي مامانو ببخش . مخصوصا که مامان اولين سفر هواييش بود و کلي ترسيد خدا کنه تو خواب بوده باشي.
عسلم بابا انقدر از ديدنمون خوشحال بود که نمي تونست حتي چشم ازم برداره. اخه اين اولين باري بود که منو بابايي از هم سه روز فاصله گرفته بوديم. خيلي خوشحال بود که منو تو سلامت برگشتيم. انقدر خوشحال بود که هي اصرار مي کرد بريم خونه اخه هم مي دونست من خسته ام هم دلم براش خيلي تنگ شده. اما خوب يه طوري شد که شب رو خونه ماماني مونديم. جور در نيومد بريم. منو ماماني و عمه فاطمه انقدر خسته بوديم که حال نداشتيم شام بخوريم اما بابايي هي به من مي گفت چي دلت مي خواد برم برات بگيرم اما من با وجوديکه گرسنم بود اما گفتم يه چند تا تخم مرغ بگير که چند روزيه نخوردم دلم مي خواد بابايي هم ظرف پنج دقه رفت و تخم مرغ گرفت.
بابايي مي گفت خيلي جات خالي بود . مي گفت خيلي دنيا بدون تو و پارسا برام بي معنيه. بابايي هم عاشقه هم عاشق پيشه. مي گفت انقدر جاي خاليتو احساس مي کردم که چند دفعه عکسهاي عروسيمونو نگاه کردم. بابايي خيلي خوشحاله که تو پسري و سالمي. اخه ماماني هم همش وقتي مي خواست بابارو دعا کنه بهش مي گفت خدا بهت پسر بده اخه بابايي خيلي پسرخوبيه واسه ماماني. دوست داشت که يک پسر خوب هم خدا به ما بده. مامان و خيلي دوست داره همش مواظبه که من اذيت نشم. همه ساک هارو ديروز خودش بغل کرده بود که به من فشار نياد.
تاریخ ارسال 10 / 8 / 1390 در ساعت 10:50


اولين مسافرت هوايي من و پارسا
