شایانشایان، تا این لحظه: 14 سال و 6 ماه و 22 روز سن داره

بابا و مامان و تو

دوست ندارم آروم باشي

1391/4/24 13:48
نویسنده : مامانی
324 بازدید
اشتراک گذاری

سلام پسرکم. عزيز دلم . اميد تازه زندگيم. بهونه قشنگ نفس کشيدنم. انگار تا الان فقط عمرم رو گذروندم تا تو بيايي و با عشق تو تازه زندگيو شروع کنم.

نمي دوني وقتي حرکت مي کني چه لذتي داره. همونطور که نمي دوني وقتي ارومي مامان چقدر بهم ريخته مي شه.

چند روز پيش نمي دونم چرا انگار خواب بودي. دو روز تکون هاتو احساس نکرده بودم. خيلي صبر کردم خيلي صدات کردم. حتي گاهي در زدم اما اصلا انگار نه انگار . فکر کنم اول دي بود و رفتي تو خواب زمستوني . پسرکم مگه تو بچه خرسي عزيزم که زمستون بخوابي. ديگه طوري شد که اومدم شرکت از عالم و آدم شاکي بودم. دلم مي خواست جيغ بزنم که پسرکم بيدار بشه. چون شنيدم شما ني ني ها خيلي شيريني جات دوست داريد، صبح يک چاي شيرين خوردم يه چايي با سه چهار تا خرما و کلي شير عسل که بلکه يک مشت لگدي حواله مامان بکني اما خمیازه

خلاصه بلند شدم رفتم سوپر مارکت و کلي چيزهاي شيرين خريدم. سر راه به خانم دکتر محبوبي زنگ زدم اما جواب نداد. خيلي عصباني برگشتم و شروع کردم يک عالمه آب ميوه و شير و از اين چيزهاي شيرين خوردن. بعد انگار که خسته گي جشن کريسمس از بدنت رفته باشه شروع کردي کش اومدن و ماماني با دهن پر خشکش زد.

 مثل اولين تکونت برام لذت بخش بود.

خلاصه اينکه اشک ماماني رو در اورده بودي. همين موقع ها بود که خانم دکتر زنگ زد و گفت رو گوشيم زنگ زده بودي چيکار داشتي . بهش گفتم تو با مامان شوخي کردي و خانم دکتر گفت برو به پهلو چپت دراز بکش يک ساعتي و شربت شيرين بخور که پسرت  دوباره فوتبال بازي کنه.

مي دوني گاهي وقتها که به مامان لگد مي زني دردم مي گيره اما دلم مي خواد دردم بگيره تا اينکه آروم باشي دلم مي خواد دنيارو بزاري رو سرت اما ساکت نباشي دلم مي خواد همش بازي کني و بخندي . سعي کردم به بابا نگم اينطوري مامان و سرکار گذاشتي البته گفتم ولي خوب خيلي آب و تابش ندادم اخه بابايي همش فکر اينه که براي پسرک خوشگلش چيکار کنه که بهتر باشه. ممکن بود اونم نگران بشه. مثل من دنيا براش خاکستري بشه. وقتي تو شادي، انگار داري زندگي منو بابايي رو با شادترين رنگها نقاشي مي کني.

دوستت داريم عزيزم. ماچ

  

تاریخ ارسال 11 / 10 / 1390 در ساعت 14:21

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (1)

مرضیه
11 دی 90 10:46
سلام مامانی ... منم پسرم بعضی وقتا همین کارو میکنه منم خیلی زود گریه میکنم ... ولی وقتی تکون میخوره بیشتر گریه میکنم چون خیلی خوشحال میشم ایشالا که پسرامون به سلامتی بیان بیرون من و تو بریم براشون خواستگاری