شایانشایان، تا این لحظه: 14 سال و 6 ماه و 22 روز سن داره

بابا و مامان و تو

حالا نوبت تو شده

1391/4/24 13:50
نویسنده : مامانی
273 بازدید
اشتراک گذاری

سلام عزيزم ، سلام پسر گلم. يه روزي توي يکي از اين روزهاي بي ابتدا و انتهاي اين دنيا بوده که منو بابايي با صداي گريه دنيا اومديم. اونموقع من بچه اخر از يک خانواده پرجمعيت بودم و بابا فرزند چهارم يک خانواده پرجمعيت. مطمئنا وقتي ما به دنيا اومديم زندگي از زماني که  شما پسر گلم و هم سن و سالهات دنيا مي آييد ساده تر بود. من خيلي قشنگ يادمه رختخواب بچگيم رو که تشکش قرمز بود و لحافش سبز با يا پارچه دايره دايره رنگي خيلي خيلي خوشگل. من ته تقاري بودم و بعد از چند تا پسر دنيا اومدم مامان من خيلي نازمو مي کشيد و لوسم مي کرد. اکثرا هر چيزي که اون زمان مد بود مامان و بابا و خواهر برادرهاي بزرگتر براي من مي خريدند اما موضوع اينه که تنوع به اندازه امروز نبود. حالا نوبت توست که بيايي و صدات طنين بندازه به دنياي من و بابايي. حالا نوبت توست که بيايي و پادشاه زندگي منو بابايي بشي. پسر خوشگلم پريروز با خاله دلارام رفتمو برات يک چيزهايي خريد کردم. فکر کنم خيلي خوشت بياد. رنگ تخت خواب و کمدت قرمزه و رنگ مجموعه کالسکه و  کرير و صندلي ماشين و غذا و ساک و اغوشيت مشکي و توسي و زرده. خواستم بدعت کرده باشم و رنگ ابي که ديگه شناسه ني ني پسرهاست رو با رنگ زرد و قرمز عوض کنم.

 پسر گلم از وقتي فهميدم تو پسري هر جا ماشين يا اسباب بازي هاي پسرونه مي بينم کلي ذوق مي کنم. دوست دارم همه چي برات بخرم. بابايي مي گه شايد تو از بعضي چيزا خوشت نياد مثلا کالسکه مي گه اگه پسرمون دوست نداشته باشه بشينه توش چي ؟ نیشخند بابايي راست مي گه اگه شيطنت و شولوغيت به بابا کشيده باشه که بايد منو بزاري تو کالسکه و ببري. خيلي دوستت دارم عزيزم م م م م .  صبح رفتيم و غروب بود که برگشتيم وقتي رسيدم خونه حسابي پاهام درد گرفته بود. وقتي نشستم انگار کلي ذوق کردي و مي خواستي همراه مامان و بابا وسايلت رو ببيني هي بالا پايين مي پريدي .با هر وسيله اي که بازش کرديم يک بار چهرتو تصور کردم . همش به فکر اينم که پاهاي کوچولوي خوشکلت يه وقت تو روروک درد نگيره. چقدر بغل گرفتنت رو تو اين چند وقت خيال کردم. قراره يک وجود معصوم که از وجود خودمون هست بغل کنيم. وقتي در موردش با بابايي حرف مي زنم نگاهش به روزي خيره مي شه که براي اولين بار مي بينتت بابايي از اغوش گرفتنت چه حسي بهش دست مي ده. اون عاشق بچه است. عاشق بوي شيري که پوست ني ني مي ياد. عاشق پاکي و زلالي بچه . حالا اين بچه تو باشي ببين چي کار مي کنه. طرف خونواده ما 5 تا ني ني کوچولو تا 4 سال هست اما سمت خانواده بابايي خيلي وقته ني ني نيومده. عمو ها و عمه ها و مامان جون خيلي خيلي ذوق دارند و خوشحالند که بعد از مدتها يک ني ني مي ياد به خونواده. البته اينطور فکر نکني که عزيزماماني و خاله ها از تو غافلن. عزيز چون يک خواهر داره و خيلي وقته منتظره خاله بشه همش ذوق داره و حالتو مي پرسه. عزيزم بي صبرانه منتظرتم که بيايي اما دوست دارم سر وقت بياي که قوي و سالم باشي. ماچ 

 

تاریخ ارسال 1 / 11 / 1390 در ساعت 11:12

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)